صبح خاکستری
یادداشتی بر کتاب صبح خاکستری اثر اوسامو دازای
“میتوانید این یادداشت را در GoodReads بخوانید”
“وقتی همیشه کسی هست که بگوید که هستی و چه باید بکنی، به آرامش رسیدن آسانتر است.”
تا فهمیده نشوی، نخواهی فهمید!
صبح خاکستری بر لبهٔ تیغ قدم برمیدارد. تیغی که یک سمت آن درهٔ بیمعناییست و سمت دیگر دغدغهای جانکاه.
احوال خواننده دائما مانند راوی زیر و رو میشود. گاهی درونیات دختر قصه را بیارزش میپنداری و لحظهای دیگر با اون همدل میشوی.
افسردگی درون مایهٔ این مجموعه واژگان کوتاه اما خوشتراش است. افسردگیای که نویسنده، با سابقهٔ چند بار اقدام به خودکشی، به خوبی آن را لمس و زندگی کرده و هر چند گاهی برای مخاطبی که از جهانی معنادارتر از جهان نویسنده آن را میخواند ممکن است ناملموس باشد، اما در نهایت میخ خودش را بر جان میکوبد. نمیتوان کتمان کرد که این نوشته، همدردی خوبی با کسانی دارد که، کم و بیش، با پوچی و رخوت و حس بیهودگی دست به گریبانند، اما آیا کمکی به زدودن این حس و جایگزین کردنش با معنا و شور زندگی میکند؟ اصلا میتوان از نویسندهای مانند دازای، که بارها و سالها برای پایان دادن به عمر سیوهشت سالهٔ خود بسیار مشتاقانه کوشید، چنین انتظاری داشت؟
قلم شیواست، توصیفات مانند تصویری قاب گرفته از میان واژگان بیرون میزنند اما… اما پرسشی که -هنوز- پاسخی برای آن نیافتهام این است: «این اثر را باید خواند؟»
